مرتضى مطهرى

620

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

امر موجود حكايت كند ؟ واقعش كه چنين چيزى نيست . چون وقتى مىگوييم « كور است » معنايش اين است كه « چشم ندارد » نه اينكه چيزى دارد به نام « كورى » . « زيد اعمى است » نه به اين معنى است كه در زيد چيزى وجود دارد به نام « كورى » ، بلكه « زيد اعمى است » برمىگردد به اينكه در زيد چيزى وجود ندارد به نام « بينايى » ، ولى قضيه را به اين شكل بيان مىكنيم كه زيد متصف است در خارج به كورى ، در حالى كه كورى خودش وجود عينى ندارد . اين يك مثال . چون با تكثير مثال مطلب بهتر فهميده مىشود مثال ديگرى ذكر مىكنيم . مثال دوم شما مىگوييد : « انسان ممكن الوجود است » . اين قضيه درست است . انسان نه واجب الوجود است و نه ممتنع الوجود ، بلكه ممكن الوجود است . در اينجا مسأله چگونه است ؟ آيا انسان چيزى است و امكان وجود هم يك صفت وجودى در خارج است و ميان انسان و امكان وجود يك رابطه‌اى برقرار شده است ؟ يا اصلا امكان نمىتواند يك امر وجودى در خارج باشد ؟ اگر امكان يك امر وجودى باشد و در خارج ميان انسان و امكان يك ربطه‌اى برقرار باشد اين سؤال مطرح مىشود كه خود آن رابطه آيا رابطهء امكانى است يا رابطهء ضرورى ؟ به عبارت ديگر : آيا انسان ممكن الوجود است بالامكان ، يا انسان ممكن الوجود است بالضروره ؟ در اينجا ناچار بايد گفت انسان ممكن الوجود است بالضروره . هر كدام را بگوييد فرق نمىكند ، زيرا ضرورت هم مثل امكان يك مفهوم انتزاعى است و نمىتواند امر وجودى باشد ؛ اگر گفتيم امكان يك امر وجودى است ضرورت هم بايد يك امر وجودى باشد . اگر بگوييم انسان ممكن الوجود است بالامكان ، و امكان وجود جداگانه‌اى دارد ، پس امكان امكان هم بايد وجود جداگانه‌اى داشته باشد . و اگر بگوييم انسان ممكن الوجود است بالضروره ، و امكان وجود جداگانه‌اى دارد ، پس ضرورت امكان هم بايد وجود جداگانه داشته باشد . پس ما انسانى داريم و امكان انسان و امكان امكان انسان ، يا انسانى داريم و امكان انسان و ضرورت امكان انسان . پس در اينجا سه چيز موجود است . حال كه انسان ضرورىّ الامكان يا ممكن الامكان است اگر بنا باشد اين ضرورت و امكان هم امور عينى باشند بايد